تبليغاتX
چشم ـ زخم

چشم ـ زخم

شعرهای محمدمهدی سیار

 

(به خاطر خاطره بزرگ ۹ دي و خوني که از نو در رگهاي ایران سرازير شد.)

 

هنوز ماتم زنهاي خون جگر شده را

هنوز داغ پدرهاي بي پسر شده را

 

کسي نبرده ز خاطر کسي نخواهد برد

ز ياد، خاطره باغ شعله ور شده را

 

کسي نبرده ز خاطر، نه صبح رفتن را

نه عصرهاي به دلواپسي به سر شده را

 

نه آهِ مانده بر آيينه هاي کهنه شهر

نه داغ هاي هر آيينه تازه تر شده را

 

جنازه ها که مي آمد هنوز يادم هست

جنازه هاي جوان، کوچه هاي تر شده را...

 

نه، اين درخت پر از زخم خم نخواهد شد

خبر بريد دو سه شاخه تبر شده را !

 

 

 

نیتم این است که این وبلاگ را اقلا هرماه یکبار به روز کنم.فاصله ای که میان پست قبلی و این پست افتاد به دلیل کم شدن دسترسی ام به اینترنت بود.(خوابگاه جديدمان وايرلس ندارد)

  در این مدت دو جلسه نقد برای "بیخوابی عمیق" برگزار شد.یکی در خانه شاعران (به عنوان یکی از هفت تا کتاب برگزیده جایزه کتاب سال قیصر ) با حضور محمد سعید میرزایی و یکی هم در کانون اندیشه جوان با حضور دکتر ابراهیم فیاض اسماعیل امینی و علی محمد مودب. 

   پایان نامه کذایی را هم دفاع کردم. به نظرم کار بدی از آب در نیامده. پیگیر چاپ کردنش هستم.دوره دکتری فلسفه را هم در تربیت مدرس شروع کرده ام .این هم چند کلمه حسب حال برای دوستانی که میگویند شعر خالی وبلاگ را خشک میکند. با این که دو  سال از درست کردن اين آلونک ميگذرد هنوز آداب وبلاگداري را بلد نشده ام.يکي مثلا اين که جواب کامنتها را کمتر ميدهم .علتش بي ادبي نيست بي آدابي است و نيز دسترسي کمم به اينترنت ونيز کندي آزار دهنده سرعتم در تايپ(الان نيم ساعت است دارم اين چند خط را تايپ ميکنم!) 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 17:48  توسط محمدمهدی سیار  | 

خشکیده است در گذر روزگارها

شور هزار رود در این شوره‏زار‏ها

 

بی-دار مانده‏ای و تو را خواب دیده‏اند

در بامدادهای مه‏آلود، دارها

 

وقت بهار بود ولی باز هم زمین

چرخید بر خلاف قرار و مدارها

 

بختش سیاه بود سپیدار و دار شد

تا سهم ما چه باشد از این گیر و دارها

 

جنگی نمانده‏است مگر جنگ زرگران

خو کرده دست تیغ به نقش و نگارها

 

ما مانده‏ایم و چشم و دلِ رو به قبله‏ای

ای قبله قبیله چشم انتظارها!

(اردیبهشت ۸۸)

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 13:53  توسط محمدمهدی سیار  | 

 

از حلقه­هایمان به­ در افتاد رازها

با قیل وقال بی­ثمر عشقبازها

 

دوشید فتنه­ای شتران دو ساله را

بر دوششان نهاد به بازی جهازها

 

شوخی شده­ست و عشوه نماز شیوخ شهر

رحمت به بی­نمازی ما بی­نمازها

 

خیل پیاده­ایم، کجا بازگو کنیم؟

رنجی که برده­ایم ز شطرنج­بازها

 

ماییم و زخم خنجر و دست برادران

 ماییم و میزبانی این ترکتازها

 

در پیش چشم کوخ نشینان غریب نیست

از کاه، کوه ساختنِ کاخ­سازها

 

قرآن به نیزه رفت...خدايا مخواه باز

بر نیزه­ها طلوع سر سرفرازها

 

در گنبد کبود زمان ما کبوتران

بستیم چشم و بسته نشد چشمِ بازها

 

 ما را چه غم ز هرزه گیاهی که سبز شد

بر خاکمان مباد هجوم گرازها

 

 

قبل التحریر :« بعضی‌ها در فضای فتنه، اين جمله‌ی « كن فی الفتنه كابن اللبون لا ظهر فیركب و لا ضرع فیحلب » را بد ميفهمند و خيال ميكنند معنايش اين است كه وقتی فتنه شد و اوضاع مشتبه شد، بكش كنار ! اصلاً در اين جمله اين نيست كه: «بكش كنار». اين معنايش اين است كه به هيچ وجه فتنه‌گر نتواند از تو استفاده كند ؛ از هيچ راه. « لا ظهر فيركب و لا ضرع فیحلب » ؛ نه بتواند سوار بشود، نه بتواند تو را بدوشد؛ مراقب بايد بود... خب، اين كنار كشيدن، خودش همان ضرعی است كه یُحلب؛ همان ظهری است كه يُركب! گاهی سكوت كردن، كنار كشيدن، حرف نزدن، خودش كمك به فتنه است. در فتنه همه بايستی روشنگری كنند؛ همه بايستی بصيرت داشته باشند. » (آقا. در دیدار خبرگان)
بعدالتحریر:"ابن اللبون" میشود شتر دو ساله.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 12:36  توسط محمدمهدی سیار  | 

 

 

زخم هایی بر تن این چنگ باقی مانده است

خاطراتی تار از آن آهنگ باقی مانده است

 

تکه ای از آسمان بوده ست روزی این زمین

رعد و برقی در دل هر سنگ باقی مانده است

 

همدم‌ِ ای کاش هاییم و غبار آهمان

روی کاشی های آبی رنگ باقی مانده است

 

کم نمی آید خدا را شکر، من پرسیده ام

غم برای یک جهان دلتنگ، باقی مانده است

 

راه کوتاه است... یک آه است...تا فانی شدن

گرچه زاهد گفت صد فرسنگ باقی مانده است

 

مرغ بسمل خواند: بسم الله الرحمن الرحیم

در گلویم صد هزار آهنگ باقی مانده است...

حسب حال:امشب بیخوابیِ بیخودی کشیدم. مثلا دارم پایان نامه مینویسم:"صورت بندی نظریه ادبی بر اساس مبانی حکمت صدرایی". مجبور شده ام کلی کتاب و مقاله بخوانم (یا هله خوان کنم) در باب نظریه ادبی از "افلاطون" تا "بارت" و از "ابن سینا" تا "نیما"...مهمترین نتیجه اش عجالتا این بوده که یک بیت شعر درست درمان می ارزد به سرتاپای این تاملاتِ  فلسفی-ادبی. اذان شد... 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 4:55  توسط محمدمهدی سیار  | 

اقرا کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا....

سوره مهر بالاخره این "بی خوابی عمیق" ما را چاپید و رساند به نمایشگاه.بیشترش غزل است و چند تایی سپید و نیمایی و رباعی و دوبیتی هم دارد.سر جمع ۵۰ تا شعر است در ۹۶ صفحه حاصل ۱۰ سال شعر بازی! یعنی در آن از شعرهای یک بچه دبیرستانی ۱۶ ساله هست(شعرهای  "اما..." و  "فرودگاه" و "تفآل" یادگار آن دورانند) تا شعرهای یک بچه دانشجوی ۲۶ ساله.همانقدر که قالبهایش درهم است مضامینش هم در هم است(یا بگو متنوع!):از آیینی و اجتماعی بگیر تا عاشقانه و حدیث نفس.طرح جلدش تابلوی رنگ روغنی است به نام "انتظار" اثر جواد مدرسی عزیز.این هم یک عاشقانه به اسم "حیات خلوت" از همین کتاب:

خيره است چشم‌ِ خانه به چشمانِ مات من

خالی است بی‌صدا و سكوتت حيات من

 

دل می‌كنم به خاطر تو از ديار خويش

ای خاطرت عزيز‌تر از خاطرات من

 

آيات سجده‌دار خدا چشم‌های توست

ای سوره مغازله، ای سور و سات من!

 

حق‌السكوت می‌طلبند از لبان تو

چشمان لاابالی و لب‌های لات من

 

شاعر شدن بهانه تلميح كهنه‌ای‌ست

تا حافظ تو باشم، شاخه نبات من!

 

شكر خدا كه دفتر من بی‌غزل نماند

شد عشق نيز منكری از منكرات من

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:5  توسط محمدمهدی سیار  | 

 

به تازه كردن اندوه من می‌آيند، آه...

مسافران كه هر از گاه می رسند از راه

 

نمانده است تو را هيچ ياد يار و ديار

نمانده است مرا هيچ غير آه و نگاه

 

نشسته است به راهت هزار چشمِ سپيد

تو دل به راه‌ ندادی هزار سال سياه

 

من آه مي‌كشم و باز بيشتر شده است

مهِ زمين و دم آسمان و هاله ماه

 

حساب روز و شب و سال و ماه دستم نيست

تو خود به ياد بياور قرار خود را گاه

 

گمان مبر كه دگر بی‌ تو زنده خواهم ماند

به عزت و شرف لا اله الا الله...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 21:0  توسط محمدمهدی سیار  | 

 

 

به صحرايی دگر خواهم نهاد امشب سر خود را

ز خاطر می‌برد اين رود وحشی بستر خود را

 

شبيه كودكی ماتِ خيابان‌های تهرانم

كه ناغافل رها كرده‌ست دست مادر خود را

 

پشيمانی‌ست پيشانی‌نوشتم؛ پيش طالع‌بين

عرق مي‌ريزم و پايين مي‌اندازم سر خود را‌

 

زمين سنگ صبورت نيست، آه ای ابر سرگردان

مريز اين گونه زير دست و پا خاكستر خود را

 

زمين سنگی‌ست، من خوابم نخواهد برد، می‌دانم

ولی بالش نخواهم كرد بالِ پرپر خود را

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 11:2  توسط محمدمهدی سیار  | 

 

این شعر خیلی قدیمی است...

خدایا تاریخ مصرف این شعرها کی تمام میشود؟

 

نهادند «زين» لشکر ابرهه فيل‌ها را

ولي سر بريدند اول ابابيل‌ها را

 

به قرآن سر صلح دارند اينان، ببينيد

سر نيزه تورات‌ها را و انجيل‌ها را

 

ببنديد دستان بي تابتان را ببنديد

فلاخن مياريد از امروز سجيل‌ها را

دريغا به اين قصه هرگز کلاغي نيامد

دريدند قابيل‌ها نعش ‌هابيل‌ها را

 

به دنبال «نيل و فرات» است و پر کرده فرعون

يزيدانه از خون نوزادگان نيل‌ها را

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 15:59  توسط محمدمهدی سیار  | 

 

این "منتظر الزیدی" با آن کفشهای شماره دهش خیلی حالمان را خوش کرد.  گفتیم ما هم نباید شرمنده حضرت بوش بمانیم ، به هر حال ۸سال باهاش زندگی کرده ایم. اهل فضل (و هزل!) میدانند اسلوب این شعر متعلق است به جناب ایرج میرزا.

گفت که لات است پدر سوخته

لات و منات است پدر سوخته

 

گاه به بغداد  کند عدل و داد

گه به هرات است پدر سوخته

 

پیش تو لات است ولی پیش ما

چون شکلات است پدر سوخته

 

ریگ به کفشیم که رمی اش کنیم

از جمرات است پدر سوخته

 

لنگه ی کفش آمد و او سوسک شد

چون حشرات است پدر سوخته

 

در عجبم چون متشاکی علیه

جزء شکات است پدر سوخته

 

قافیه هرچند غلط می شود

خیلی بد است پدر سوخته!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 20:28  توسط محمدمهدی سیار  | 

 

۱.

مدتي است از آن بي‌نظمي در آمده‌ام

هر روز صبح

درست سر ساعت،

پرده‌هاي اتاقم را

نسيم تکان مي‌دهد ؛

سر ساعت

گنجشک‌ها حياط را روي سرشان مي‌گذارند

و نيلوفرهاي لب حوض

باز مي‌شوند

 مدتي است

درست سر ساعت

ديرم مي‌شود

 

 ۲.

يکي بود ... يکي بود

پايان قصه همين جاست

ما و اين گنبد کبود

دروغ‌هاي مصلحت آميزيم...

يک راست بيش نيست

_ آن راست فتنه انگيز! _

 

 ۳.

پيچيده‌تر از

همه فرمول‌هاي فيزيک مکانيک ؛

ساده‌تر از

همه سؤال‌هاي امتحان ديني ؛

در گردش است

 جهان


۴.

نه رمه‌اي به صحرا برده‌ام

نه در صحرايي

 آرميده‌ام

اينگونه که روزگار مي‌گذرانم

در چهل سالگي

پيامبر نخواهم شد !

 

۵.

از کتاب‌هاي درسي آن سال‌ها

عکس صفحه اولشان يادم است

که اميدش

به ما دبستاني‌ها بود

حالا بزرگ شده‌ايم آقا !

حال اميدتان چطور است ؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:56  توسط محمدمهدی سیار  |