2. وقتي شعر گفتن را هم شروع كردم هنوز غزلي براي هيچ يك از ائمه ( كه جانم فداي يكايكشان باد) نگفته بودم كه شعرم را به پابوس امام هادي (ع) بردم.خب كسي براي امام هادي شعر نميگفت و من بودم و امام خودم! اين شعر را - با اين كه يادگار اولين تجربه هاي شاعري است و ضعف و ايرادش فزون از شمار است- بسيار عزيز ميدارم و يادم نميرود چه تحسين ها شنيد و چقدر در محافل ادبي زاهدشهر و فسا گل كرد و چه اندازه مرا در ادامه راه شاعري مصمم ساخت. و يادم نميرود تا مدتها جناب "محمد حسين بهراميان" (كه سر حلقه شاعران فسا و فارس بود) هر وقت ميخواست من بچه دبيرستاني را به اين و آن معرفي كند ميگفت "همان كه آن شعر امام هادي (ع) را گفته..."
آن شعر كه امروز براي اولين بار بعد از دوازده سال منتشرش ميكنم اين بود:
من نميدانم چه شكلي ست، گنبد و صحن و سرايت
يا كدام اين كبوترها پريده در هوايت
من نميدانم كه ميلاد و وفاتت در چه روزي ست
من فقط ميدانم آقا جان كه ميميرم برايت!
شاعران كمتر برايت شعر ميگويند اما
كرده ام نذر تو من اين ذوق را ....جانم فدايت
آشناي مهربان! خيلي براي ما غريبي
تو غريبي مثل اين جد غريب آشنايت
دست از تو بر نميدارم كريم سامرايي!
من گداي سامرايم، سخت مي افتم به پايت
3. بسيار شنيده ايم كه حصر و تبعيد امامان بزرگوار پيش از امام عصر(عج) و كم شدن راه هاي ارتباطي شيعيان با آن بزرگواران به نوعي زمينه سازي براي غيبت و ايجاد آمادگي در شيعه براي روزگار فقدان ولي معصوم بوده است. اين امامان پس از آن نيز همواره در محاق غيبت گونه اي از چشم و دل پيروانشان پنهان مانده اند. اما اينك اين غيبت به شكلي باور نكردني دارد به پايان ميرسد و غبار مظلوميت و غربت از نام اين پاكان زدوده ميشود و ظهوري ناگهان آغاز ميشود. گيرم كه بهاي اين ظهور، سنگ ناسزايي از هرزه درايي باشد، كه اين سنگ از آن تيغ زهرآگين كه بهاي ظهور و حضور دائم حسين بن علي (ع) در تاريخ شد دلخراش تر نيست.و بسا كه مظلوميت ظاهري و مقطعي اهل حق، در مسير تاريخ غربت زدا و مظلوميت شكن ميشود: "فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض " خواهيم ديد از اين به بعد چه دلها كه با شنيدن نام "هادي" و "نقي" ميلرزند و چه شعرها سروده خواهد شد و چه محافل و مجالسي به پا خواه شد و چه نوزاداني كه "نقي" و "هادي" نام خواهند گرفت و چقدر اين جمله بر زبانها خواهد رفت كه "جانم فداي امام هادي" ....و خواهيم ديد كه چگونه اين ظهور زمينه ساز" ظهور" خواهد شد، آن سان كه آن غيبت زمينه ساز "غيبت" بود. و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون.
برچسبها: امام نقی, امام هادی, شعر برای امام نقی
نخوانده مانده ام
مثل صفحه شعر روزنامه ای
روی میز نو نوار کوچکی
کنج دفتر معاملات ملک
اپیزود یک
ندیده مانده ام
مثل خوابهای شاعری که تا سحر
از هجوم شعر
یک دقیقه اش نرفته است
پلک روی پلک
چقدر خاطره دارم از قیصر!
۱- چقدر خاطره میتوانم داشته باشم از قیصر که سرجمع چهار بار بیشتر ندیدمش: شب شعر یلدای دانشگاه تهران که «بفرمائید فروردین شود...» را خواند؛ جلسه دفاعیه «علیمحمد مودب» در دانشگاه امام صادق (ع) که موضوعش «یاد مرگ در نهج البلاغه و آثار سعدی» بود و او استاد مشاور بود و «دستور زبان عشق» را خواند؛ راهروی خانه شاعران که فقط سلام کردم و جواب داد و آزرده خاطر بود از عکسی که از او به تابلو زده بودند و در آن خیلی شکسته به نظر میرسید؛ و بعد از ظهر دوم اردیبهشت هشتاد و چهار...
۲- چه قدر خاطره دارم از قیصر!... مهمترین خوش اقبالی یک نوجوان سیزده ساله که تازه دارد وزن و قافیه را کشف میکند، شاید این باشد که معلم پرورشیاش در جلسه پنج نفره انجمن ادبیشان، این بیت را برای نشان دادن «تجانس واژگان» مثال بزند:
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
«تنفس صبح» را بی درنگ در کتابخانه پیدا کردم و دیدم دستگاه تنفسیام با این حال و هوا سازگار است. حالا طرح جلد تیره آن کتاب نازک که تا بازش میکردی آیه «والصبح اذا تنفس» میآمد از روشنترین تصاویری است که از سالهای نوجوانیام به خاطر دارم...
چقدر خاطره دارم از قیصر که کلماتش مثل کوچه پس کوچههای شهر کوچکمان در ذهنم ته نشین شدهاند و خواندن بیتهایش برایم چیزی است مثل مرور خاطرات خانه پدری!...
۳-دوم اردیبهشت هشتاد و چهار، آن نوجوان سیزده ساله، بعد از سالها میخواست به همراه جماعتی از شاعران جوان به خانه قیصر برود تا چهل و شش سالگی او را تبریک بگوید. تازه وسط راه، من و امید مهدینژاد وجدان درد گرفته بودیم از این که شعری برایش نگفته ایم. در آن فرصت کم چارهای جز چارانه نبود و دو سه تایی هم درست شد: «خورشید دمد هر نفس از لبهایت/ دور است شرار هوس از لبهایت/ پیغمبر روشنی! شنیدن دارد/ والصبح اذا تنفس از لبهایت» و ...
آن موقع آپارتمانش رو به روی امامزاده باغ فیض بود. در ورودی ساختمان پلاکاردی نصب شده بود به امضای ساکنان برای تبریک افتخارآفرینی یک ورزشکار ملی ساکن مجتمع. خودش در را باز کرد و خوشامد گفت (اینجا لازم نیست از کلمات خوشرویی و تواضع و ... استفاده کنم چون به قدر کافی گفتهاند). یک ساعتی فقط اشعار ما را شنید، شعری را بی تشویق و تحسین نگذاشت و گاه نیز تغییر و اصلاحی پیشنهاد میکرد. خودش هر چه اصرار کردیم شعری نخواند اما مفصل سخن گفت (شاید بیش از یک ساعت) و حرفهایی زد که هنوز از دهان نیفتادهاند.
حرفهایی که شنیدنشان از کسی که به سخنرانی و مصاحبه پا نمیداد غنیمتی بود. او، هم خاطره گفت از شور و شوق اول انقلاب و پا گرفتن حوزه هنر و اندیشه دینی، هم حرفهای تئوریک زد در باب هنر دینی و تکلیف هنرمند مسلمان در زمانه جدید (که به قول خودش متاسفانه عصر معنویت گریزی و بی ایمانی است) و هم از تجربههای شخصی خودش در عینیت بخشیدن به این تئوریها سخن گفت. دلخور بود از کسانی که خرده میگیرند بر او که چرا برای امام و انقلاب شعر گفتی، و گفت مگر میشد شاعر باشی و دل در گروه زیبایی داشته باشی و در مقابل آن همه زیبایی سکوت کنی؟ و گفت حالا ما شاعرتریم یا شما که فقط زیبایی دختر همسایه شاعرتان میکند؟ و گفت ما الحمدالله -مثل بعضیها - از آن شعرها و حرفها پشیمان نیستیم زیرا آنها را از روی صداقت گفتیم نه به بوی سکهای زرین یا تکهای زمین...
۴- هدیه آن روز ما به قیصر تابلویی بود از خودش با عکسی که علی داوودی گرفته بود بعد از همان جلسه دفاعیه، و زیرش این بیت خطاطی شده بود: "دلی سربلند و سری سر به زیر/ از این دست عمری به سر بردهایم" بعدا فهمیدیم از این عکس هم خوشش نیامده است، درست به همان دلیل که از عکس خانه شاعران خوشش نیامده بود،انگار خوش نداشت خودش را پیر و شکسته ببیند؛ و حالا فکر میکنم شاید خدا هم به این حساسیت قیصر احترام گذاشته است!
ولی نه...
کجاست خانه من؟ هر چه هست اینجا نیست
یکی به ماه بگوید که راه پیدا نیست
غریب نیست به چشم من آسمان و زمین
ولی نه ...شهر و دیار من این طرفها نیست
نشسته گرد سفر روی شانه روحم
رفیق راه من این جسم بی سر و پا نیست
تمام شهر به تعبیر خواب سرگرمند
کسی معبر بیداری من اما نیست
کسی نگفت سوال جوابهایم را
به جمله ها خبری از چرا و آیا نیست
ز ریگ ریگ بیابان شنیده زخم زبان
حریف درد دل رود غیر دریا نیست
بایداین بار به غوغای قیامت برسم
من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش
لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم
آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد
که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟
طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من
نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم
سیب سرخی سر نیزه ست...دعا کن من نیز
اینچنین کال نمانم به شهادت برسم
چه بگویم؟ نگفته هم پیداست
غم این دل مگر یکی و دو تاست؟
به همم ریخته ست گیسویی
به همم ریخته ست مدتهاست
هم به هم ریخته ست هم موزون
اختیارات شاعری خداست
در کش و قوس بوسه و پرهیز
کارمان کار ساحل و دریاست
نیست مستور آن که بد مست است
چشم تو این میانه استثناست(۱)
خاطرت جمع من پریشانم
من حواسم هنوز پرت هواست
از پریشانی اش پشیمان نیست
دل شیدای ما از آن دلهاست!
هر کجا میروی دلم با توست
هر کجا میروم غمت آنجاست
عشق سوغات باغهای بهشت
عشق میراث آدم و حواست
(۱) مگرم شیوه چشم تو بیاموزد کار/ ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند (حافظ)
خبر اول را که مربوط به یک ماه پیش است (یعنی شب میلاد حضرت زهرا (س) ) همه شنیده اند.آنها هم که نشنیده اند از آنها که شنیده اند بپرسند تا از ازدواج ما بی خبر نمانند.تبریکات شما را همچنان پذیراییم.
۲.
خبر دوم هم این که "حق السکوت" برنده جایزه کتاب فصل شد.این جایزه را در سه فصل اول سال گذشته به هیچ کتابی نداده بودند اما از بین کتابهای فصل زمستان این کتاب انتخاب شد و دیروز (سی و یک خرداد) تندیسش را دادند و گفتند نامزد کتاب سال هم شده.خدا خیرشان بدهد که اینقدر دقیق و سختگیرانه داوری میکنند تا خدای نکرده ۵ تا سکه بیت المال در این وانفسای گرانی سکه به راحتی به شاعری نرسد.لابد در مورد ما هم مراعات تازه دامادی مان را کرده اند.در این مورد نیز پذیرای تبریکات عزیزان هستیم.
۳.
دو نیمایی برای خالی نماندن عریضه.البته غزل هم کامینگ سون!
گاه گاه
گاه بی دل و دماغ میکند
گاه شور و شوقِ کار میشود
عشق تو
هر دقیقه ای به شیوه ای
در نهانم آشکار میشود
بگو
اهل گلایه نیستم...باشد،برو،باشد
باشد...حلالت باد
بردی ببر دنیا و دینم را
اما بگو اینک
از نو کجا پیدا کنم دیگر
تنهایی ام...تنها رفیق سالهای پیش از اینم را
وقتی جدا كردند همدمهای عالم را
از عِطر یاسم بادهای ساحل غربی
از یاد میبردند مریمهای عالم را
تا صبح بر گلبرگ زردش اشک خواهم ریخت
شرمنده خواهم كرد شبنمهای عالم را
انگار یك جا بر سرم آوار میكردند
تیغ تمام ابنملجمهای عالم را
من پشت پرچین بهشت كوچكم دیدم
هیزم به دوشان جهنمهای عالم را
ماهم هلالی میشد و من در حلولی سرخ
میدیدم آغاز محرمهای عالم را
آنگاه چشمم خسته شد، در گور خوابیدم
بر فرشِ تارش مار و پودش مور خوابیدم
من، سنگ سرگردان، عجین با آهن و سیمان
در خاک مثل وصله ای ناجور خوابیدم
پلکی زدم باری، نه موری بود و نه ماری
در جشن نار و نور و دیو و حور خوابیدم
معلوم شد دستی شراب انداخته ست از من
در خمره ای انگار با انگور خوابیدم...
آری خودم دیدم قیامت راست بود اما
من خسته بودم، بی خیال صور... خوابیدم!

۱. "حق السکوت" ما را انتشارات فصل پنجم چاپ کرد.چهل و دو غزل.خواستم غزلهام (هم از "بیخوابی عمیق" و هم تازه ترها) را یکجا چاپ کرده باشم.کیفیت چاپش از بیخوابی خیلی بهتر شده و قیمتش ارزانتر.گرچه طرح جلدش فرم ثابت فصل پنجم است و خیلیها نمیپسندند. عکس آدم روی جلد است!
۲. این مدت چند ترانه مرتکب شده ام که قرار است به زودی در مجموعه ای به آهنگسازی "احمد علی راغب" ، "محمد رضا چراغعلی"، "هادی آرزم" و "آرش اوستاییان" و با صدای "قاسم افشار"، "محمد عبدالحسینی"، "علیرضا شهاب لواسانی"، "فریدون بیگدلی"، "میثم ابراهیمی"، "محمد میرزایی" و "احسان رحمتی" توسط دفتر مطالعات جبهه فرهنگی ( همان "راه" ) آویزه گوش جهانیان بشود.شعرهای دیگر این مجموعه را هم -که همه در حال و هوای اجتماعی و متناسب با امروز انقلاب است- "محمد کاظم کاظمی" ، "علیرضا قزوه"، "علیمحمد مودب"، "امید مهدی نژاد"، "میلاد عرفانپور" و "سید حسین شهرستانی" گفته اند.امروز با سه تا از این کارها به روز میکنم.کار اول همان غزلی است که برای ۹ دی پارسال گفتم (البته سه بیت به آن اضافه شده) با آهنگسازی محمد رضا چراغعلی و اجرای فریدون بیگدلی.دو کار بعد درد دلهایی است با امام خمینی (ره) که آهنگساز هر دو آرش اوستاییان است و اولی را احسان رحمتی و دومی را محمد میرزایی خوانده اند. مضمون ابتدایی این دو ترانه را پیشتر در یک سپید کوتاه و یک رباعی آورده بودم.
دانلود:
هنوز.../آهنگساز: محمد رضا چراغعلی/ خواننده: فریدون بیگدلی
هنوز ماتم زنهاي خون جگر شده را
هنوز داغ پدرهاي بي پسر شده را
کسي نبرده ز خاطر کسي نخواهد برد
ز ياد، خاطره باغ شعله ور شده را
کسي نبرده ز خاطر، نه صبح رفتن را
نه عصرهاي به دلواپسي به سر شده را
نه آهِ مانده بر آيينه هاي کهنه شهر
نه داغ هاي هر آيينه تازه تر شده را
جنازه ها که مي آمد هنوز يادم هست
جنازه هاي جوان، کوچه هاي تر شده را...
نه، اين درخت پر از زخم خم نخواهد شد
خبر دهيد دو سه شاخه تبر شده را !
خبر دهيد دو سه شاخه تبر شده را
که اين درخت پر از زخم خم نخواهد شد
که آفتاب به تاراج شب نخواهد رفت
که سایه اش ز سر خاک کم نخواهد شد
گذشته است زمستان و حال روی زغال
سیاه تر نشود پاک هم نخواهد شد
دانلود:
چیزی یادم نمیاد/ آهنگساز: آرش اوستاییان/ خواننده: احسان رحمتی
از کتاب درسياي بچگيام
چيزي يادم نمياد
چيزي يادم نمياد جز يه نگاه
که همون صفحه اول ميدرخشيد مث ماه
پيرمرد چشم اميدش به ما بود
اميدش به ما دبستانيا بود
پيرمرد هزارتاي برکه و دريا بود چشاش
باب تماشا بود چشاش
با هزارتا آرزو چشم اميدش ميشديم
توي بازياي بچگي شهيدش ميشديم
حالا ما بزرگ شديم حال اميدتو بپرس
حال و احوال کوچولوي شهيدتو بپرس
از کتاب درسياي بچگيام
چيزي يادم نمياد
چيزي يادم نمياد جز يه نگاه
که همون صفحه اول ميدرخشيد مث ماه
دانلود:
خوش ندشتیم/ اهنگساز: آرش اوستاییان/ خواننده: محمد میرزایی
تو کتاب درسياي بچگيام
يادمه چشم اميدت به ما بود
اميدت به ما دبستانيا بود
خوش نداشتيم عکس ماهت
روي سکه ها وکنج اسکناسا بشينه
زينت قاباي خاتم بشه و
پشت ميز با کلاسا بشينه
عکستو قاب ميگيرن فقط تماشا ميکنن
اسمتو ميارن و رسمتو حاشا ميکنن
چشم بيدار تو رو ديدن ولي
دلشون خوابه هنوز
بي خيال نگاه شرقي تو
چششون به اون ور آبه هنوز
این روزا دلم گرفته ولی باز
بغضمو ميخورم و همراه پا برهنه ها داد ميکشم:
حالا من چشم اميدم به توئه
من هنوز
انتظار فرج از نيمه خرداد مي کشم
ای دل تو که مستی - چه بنوشی چه ننوشی-
با هر میٍ نا پخته نبینم که بجوشی
این منزل دلباز نه دزدی ست نه غصبی
میراث رسیده ست به ما خانه به دوشی
دلسردم و بیزار از این گرمی بازار
غمهای دم دستی و دلهای فروشی
رفته ست ز یاد آن همه فریاد و نمانده ست
جز چند اذان چند اذان در گوشی
نه کفر ابوجهل و نه ایمان ابوذر
ماییم و میانمایگی عصر خموشی
ما شاعرکان قافیه بافیم و زبان باز
در ما ندمیده ست نه دیوی نه سروشی
