تبليغاتX
چشم ـ زخم

چشم ـ زخم

شعرهای محمدمهدی سیار


براي امام رضا(ع).....و با تبریک میلادش


اين آفتاب مشرقی بي‌كسوف را
اي ماه! سجده آر و بسوزان خسوف را

«لا تقربوا الصلاه»٭ مخوان و به هم مزن
اين مستی به هم زده نظم صفوف را

نقاره‌ها به رقص كشند اهل زهد را
شاعر کند خیال تو هر فيلسوف را

مي‌ترسم از صفاي حرم باخبر شود
حاجي و نيمه‌كاره گذارد وقوف را

اين واژه‌ها كم‌اند براي سرودنت
بايد خودم دوباره بچينم حروف را

روح‌ القدس! بيا نفسي شاعري كنيم
خورشيد چشمهاي امام رئوف را

٭ اشاره به آية «لاتقربوا الصلاه و انتم سكري» (نزديك نماز نشويد در حالي كه مستيد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 19:58  توسط محمدمهدی سیار  | 




پس در آغاز -روز خلقتمان- اهل دريا شديم، آب شديم

دل سپرده به رقص ماهي ها، غرق بازي و پيچ و تاب شديم

موج هايي حقير و سرگردان، ساده و سر به زير و بي طوفان

گاه آسوده گرم خوابي خوش، گاه بيهوده در شتاب شديم

كم كمك چشم و گوشمان وا شد، از زمين رو به آسمان كرديم

چشممان تا به آفتاب افتاد، موج در موج التهاب شديم

بر و رويش قشنگ بود، قشنگ، زلف آشفته اش طلايي رنگ

ديدنش مست مستمان مي كرد، آب بوديم... پس شراب شديم

جوششي در ميانمان افتاد، هيجاني به جانمان افتاد

سرمان از هواي او پر شد، بر سر موج ها حباب شديم

موج ها! ماهيان! خداحافظ، آبي بي كران خداحافظ

دل به دريا زديم و رقص كنان راهي شهر آفتاب شديم

... راهمان سخت شد ولي ناگاه، پايمان سست شد ميانه راه

آسمان سرد بود لرزيديم، گرم ترديد و اضطراب شديم

سرد شد، يخ زديم... ابر شديم، تيره و ساكن و ستبر شديم

پي خورشيد آمديم اما، روي خورشيد را حجاب شديم

 

ابرها ابر نيستند فقط، صد هزار آرزوي يخ زده اند

اين كه باريده نيز باران نيست، عاقبت

                                                از خجالت

 آب شديم!                                                       


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 15:13  توسط محمدمهدی سیار  | 

 

 دل خوش نمي‌شوم به نسيم موافقي
چندان كه در ميانه گرداب قايقی

گيرم كه ابر كوچكی از روي اتفاق
بر سينه  كوير ببارد دقايقی

از ريشه خشكم، از برم اي رود، دور شو!
جريان بگير پای درختان لايقی

انگار شاعران جهان راست گفته‌اند
يك قصه بيش نيست سرانجام عاشقی

طوفان شروع مي‌شود آن دم كه يك نسيم
در رهگذار خويش ببيند شقايقی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 13:35  توسط محمدمهدی سیار  | 

...سه روز گذشت.

اشعارم بیرق عزایت شده اند

خرماگردان ختم هایت شده اند

مشقی از روی دست خطت بودند

اشکی بر روی رد پایت شده اند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 18:15  توسط محمدمهدی سیار  | 

 

 

پیرمرد جوان بود. پیرمرد چشم ما بود. پیرمرد چهل و هشت سالش بود. پیرمرد جوان مرد...

پیرمرد! زود بود...

متأسفم برای این وبلاگ که در تلخ­ترین روز ادبیات ایران متولد می­شود. متأسفم برای سه­شنبه هشتم آبان 1386. متأسفم.

در دفتر ماهنامه هنوز راه نیفتاده­ی «راه» با امید مهدی­نژاد نشسته­ایم و به دوم اردیبهشت 1384 فکر می­کنیم. بهانه آشنایی­مان، دیدن قیصر بود در چهل و ششمین بهار عمرش. گل خریده بودیم و کیک و شیرینی، تا به خانه­اش برویم با جماعتی از شاعران جوان. گفتم بی­شعر نرویم.

گفتیم:

دریا دریا گهر به ساحل داری

صد دفتر ناسروده در دل داری

تو شاعر شهر روشنایی­هایی

در کوچه­ی آفتاب منزل داری

گفتیم:

خورشید دمد هر نفس از لب­هایت

دور است شرار هوس از لب­هایت

پیغمبرِ روشنی! شنیدن دارد

والصبح اذا تنفس از لب­هایت

و :

تو قیصری و این­همه مردانِ تواند

شاعرترها آینه­گردانِ تواند

تا آیه­ی نور از لبت می­جوشد

گل­ها همه آفتابگردانِ تواند

 

...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 0:9  توسط محمدمهدی سیار  |