تبليغاتX
چشم ـ زخم

چشم ـ زخم

شعرهای محمدمهدی سیار

 

 

خبر رسيد که پاييز رو به پايان است

چه دلخوشيد؟ که اين اول زمستان است !

 

تو اي خزان زده جنگل، مخوان سرود سرور

صبور باش که فصل درخت سوزان است

 

نبود و نيست مرا همدمي که اين جنگل

نه جنگل است، که انبوه تک درختان است

 

چه گريه‌ها که نکردند ابرها تا صبح

به پشت گرمي اين غم که ماه پنهان است!

 

هواي هيچ دلي پرس و جوي دريا نيست

مدار پرسه اين جوي‌ها خيابان است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 20:14  توسط محمدمهدی سیار  | 

 

می سوخت گرچه از تب گفتن دهانمان
ناگفته ماند حرف دل بي‌ز‌بانمان

چشم انتظار آمدن مردمان مباش
آن سوتر از مناره نرفته است اذانمان

اهل زمين شديم كه مثل زمين شويم
گم كرده راه، گوشه‌اي از كهكشانمان

سردرگميم و مبهم، مانند سرنوشت
مانند نقشهاي ته استكانمان

از هر چه طول و عرض كه دارد زمين به جز
يك مستطيل چيست سرانجام از آنمان

اينجا كجاست؟... كيست بداند... كه ما كه‌ايم
اين تازه كودكانه‌ترين چيستانمان!

(بابت قدمت این شعر عذر میخوام.از  پست بعدی وضع عوض میشه انشاالله!)

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 21:9  توسط محمدمهدی سیار  |