گمانم این اولین عاشقانه ای باشد که اینجا میگذارم:
از دور چشم دوختهاي بر تفاخرش
بر برجهاي خيره سرِ پر تکبرش
دشواري تصرف اين قلعه را ببين ؛
دشوار مينمايد، حتي تصورش !
اما تو آنچنان هم، از هيبتش نترس
اما تو آنچنان هم، سرسخت نشمرش
نزديکتر بيا که بناگاه بنگري
نقش دلي شکسته بر آجر به آجرش!
او سالهاست چشم براه کسي است تا
از شادي شکست بزرگي کند پرش
□
از ساحلش جدا شده اين «قلعه شني»
دريا ! بيا و باز به امواج بسپرش ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 15:2  توسط محمدمهدی سیار
|