می سوخت گرچه از تب گفتن دهانمان
ناگفته ماند حرف دل بيزبانمان
چشم انتظار آمدن مردمان مباش
آن سوتر از مناره نرفته است اذانمان
اهل زمين شديم كه مثل زمين شويم
گم كرده راه، گوشهاي از كهكشانمان
سردرگميم و مبهم، مانند سرنوشت
مانند نقشهاي ته استكانمان
از هر چه طول و عرض كه دارد زمين به جز
يك مستطيل چيست سرانجام از آنمان
اينجا كجاست؟... كيست بداند... كه ما كهايم
اين تازه كودكانهترين چيستانمان!
(بابت قدمت این شعر عذر میخوام.از پست بعدی وضع عوض میشه انشاالله!)
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 21:9  توسط محمدمهدی سیار
|