امام خودم- شعری از دوازده سال پیش

1. درست يادم نمي آيد چند سالم بود اما لابد سال اول يا دوم راهنمايي بودم... يك گوشه مسجد جامع شهرمان (زاهد شهر) نشسته بودم و داشتم آخرين بندهاي دعاي توسل را گوش ميدادم و خودم هم با لحن و تجويد كامل _ كه تازه ياد گرفته بودم- زمزمه ميكردم. روضه خوان طبق معمول بعد از بند مربوط به امام رضا (ع) سرعتش  را زياد كرده بود تا برسد به توسل به امام زمان (عج) اما دل من  انگار بهانه گرفته بود كه بايد بيشتر با امام علي النقي(ع) حرف بزني....اصلا هرچه حرف هست بايد به او بزني... احساس كشف بزرگي به من دست داده بود: مثل كشف يك معبد شخصي. گفتم از اين به بعد منم و اين آقا كه لابد سرش هم از بقيه خلوت تر است و زود تر آدم را تحويل ميگيرد، امامي كه نه صحن و سرايش را كسي زيارت ميكند( راه كربلا بسته بود آخر)، نه براي ميلادش جشني ميگيرند و نه براي شهادتش تعزيه اي...امامي كه ميدانم خيلي وقتها فقط منم كه به يادش مي افتم و اسمش را كه ميشنوم دلم ميلرزد...امام  خودم!

2. وقتي شعر گفتن را هم شروع كردم هنوز غزلي براي هيچ يك از ائمه ( كه جانم فداي يكايكشان باد) نگفته بودم كه شعرم را به پابوس امام هادي (ع) بردم.خب كسي براي امام هادي شعر نميگفت و من بودم و امام خودم! اين شعر را - با اين كه يادگار اولين تجربه هاي شاعري است و ضعف و ايرادش فزون از شمار است- بسيار عزيز ميدارم و يادم نميرود چه تحسين ها شنيد و چقدر در محافل  ادبي  زاهدشهر و فسا گل كرد و چه اندازه مرا در ادامه راه شاعري مصمم ساخت. و يادم نميرود تا مدتها جناب "محمد حسين بهراميان" (كه  سر حلقه شاعران فسا و فارس بود) هر وقت ميخواست من بچه دبيرستاني را به اين و آن معرفي كند ميگفت "همان كه آن شعر امام هادي (ع) را گفته..."

آن شعر كه امروز براي اولين بار بعد از دوازده سال منتشرش ميكنم اين بود:

من نميدانم چه شكلي ست، گنبد و  صحن و سرايت

يا كدام اين كبوترها پريده در هوايت

 

من نميدانم كه ميلاد و وفاتت در چه روزي ست

من فقط ميدانم آقا جان كه ميميرم برايت!

 

شاعران كمتر برايت شعر ميگويند اما

كرده ام نذر تو من اين ذوق را ....جانم فدايت

 

آشناي مهربان! خيلي براي ما غريبي

تو غريبي مثل اين جد غريب آشنايت

 

دست از تو بر  نميدارم كريم سامرايي!

من گداي سامرايم، سخت مي افتم به پايت

 

3. بسيار شنيده ايم كه حصر و تبعيد امامان بزرگوار پيش از امام عصر(عج) و كم شدن راه هاي ارتباطي شيعيان با آن بزرگواران به نوعي زمينه سازي براي غيبت و ايجاد آمادگي در شيعه براي روزگار فقدان ولي معصوم بوده است. اين امامان پس از آن نيز همواره در محاق غيبت گونه اي از چشم و دل پيروانشان پنهان مانده اند. اما اينك اين غيبت به شكلي باور نكردني دارد به پايان ميرسد  و غبار مظلوميت و غربت از نام اين پاكان زدوده ميشود و ظهوري ناگهان آغاز ميشود. گيرم كه بهاي اين ظهور، سنگ ناسزايي از هرزه درايي باشد، كه اين سنگ از آن تيغ زهرآگين كه بهاي ظهور و حضور دائم حسين بن علي (ع) در تاريخ شد دلخراش تر نيست.و بسا كه مظلوميت ظاهري و مقطعي اهل حق، در مسير تاريخ غربت زدا و مظلوميت شكن ميشود: "فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض " خواهيم ديد از اين به بعد چه دلها كه با شنيدن نام "هادي" و "نقي" ميلرزند و چه شعرها سروده خواهد شد و چه محافل و مجالسي به پا خواه شد و چه نوزاداني كه "نقي" و "هادي" نام خواهند گرفت و چقدر اين جمله بر زبانها خواهد رفت كه "جانم فداي امام هادي" ....و خواهيم ديد كه چگونه اين ظهور زمينه ساز" ظهور" خواهد شد، آن سان كه آن غيبت  زمينه ساز "غيبت" بود. و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون.   

دو نیمایی پیوسته و چقدر خاطره دارم از قیصر!

 اپیزد دو

نخوانده مانده ام

مثل صفحه شعر روزنامه ای

روی میز نو نوار کوچکی

کنج دفتر معاملات ملک

 اپیزود یک

 ندیده مانده ام

مثل خوابهای شاعری که تا سحر

از هجوم شعر

یک دقیقه اش نرفته است

پلک روی پلک

 

چقدر خاطره دارم از قیصر!

۱- چقدر خاطره می‌توانم داشته باشم از قیصر که سرجمع چهار بار بیشتر ندیدمش: شب شعر یلدای دانشگاه تهران که «بفرمائید فروردین شود...» را خواند؛ جلسه دفاعیه «علی‌محمد مودب» در دانشگاه امام صادق (ع) که موضوعش «یاد مرگ در نهج البلاغه و آثار سعدی» بود و او استاد مشاور بود و «دستور زبان عشق» را خواند؛ راهروی خانه شاعران که فقط سلام کردم و جواب داد و آزرده خاطر بود از عکسی که از او به تابلو زده بودند و در آن خیلی شکسته به نظر می‌رسید؛ و بعد از ظهر دوم اردیبهشت هشتاد و چهار...

۲- چه قدر خاطره دارم از قیصر!... مهمترین خوش اقبالی یک نوجوان سیزده ساله که تازه دارد وزن و قافیه را کشف می‌کند، شاید این باشد که معلم پرورشی‌اش در جلسه پنج نفره انجمن ادبی‌شان، این بیت را برای نشان دادن «تجانس واژگان» مثال بزند:

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید

مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

«تنفس صبح» را بی درنگ در کتابخانه پیدا کردم و دیدم دستگاه تنفسی‌ام با این حال و هوا سازگار است. حالا طرح جلد تیره آن کتاب نازک که تا بازش می‌کردی آیه «والصبح اذا تنفس» می‌آمد از روشن‌ترین تصاویری است که از سالهای نوجوانی‌ام به خاطر دارم...

چقدر خاطره دارم از قیصر که کلماتش مثل کوچه پس کوچه‌های شهر کوچکمان در ذهنم ته نشین شده‌اند و خواندن بیت‌هایش برایم چیزی است مثل مرور خاطرات خانه پدری!...

۳-دوم اردیبهشت هشتاد و چهار، آن نوجوان سیزده ساله، بعد از سالها می‌خواست به همراه جماعتی از شاعران جوان به خانه قیصر برود تا چهل و شش سالگی او را تبریک بگوید. تازه وسط راه، من و امید مهدی‌نژاد وجدان درد گرفته بودیم از این که شعری برایش نگفته ایم. در آن فرصت کم چاره‌ای جز چارانه نبود و دو سه تایی هم درست شد: «خورشید دمد هر نفس از لبهایت/ دور است شرار هوس از لبهایت/ پیغمبر روشنی! شنیدن دارد/ والصبح  اذا تنفس از لبهایت» و ...

    آن موقع آپارتمانش رو به روی امامزاده باغ فیض بود. در ورودی ساختمان پلاکاردی نصب شده بود به امضای ساکنان برای تبریک افتخارآفرینی یک ورزشکار ملی ساکن مجتمع. خودش در را باز کرد و خوشامد گفت (اینجا لازم نیست از کلمات خوشرویی و تواضع و ... استفاده کنم چون به قدر کافی گفته‌اند). یک ساعتی فقط اشعار ما را شنید، شعری را بی تشویق و تحسین نگذاشت و گاه نیز تغییر و اصلاحی پیشنهاد می‌کرد. خودش هر چه اصرار کردیم شعری نخواند اما مفصل سخن گفت (شاید بیش از یک ساعت) و حرف‌هایی زد که هنوز از دهان نیفتاده‌اند.

   حرف‌هایی که شنیدنشان از کسی که به سخنرانی و مصاحبه پا نمی‌داد غنیمتی بود. او، هم خاطره گفت از شور و شوق اول انقلاب و پا گرفتن حوزه هنر و اندیشه دینی، هم حرف‌های تئوریک زد در باب هنر دینی و تکلیف هنرمند مسلمان در زمانه جدید (که به قول خودش متاسفانه عصر معنویت گریزی و بی ایمانی است) و هم از تجربه‌های شخصی خودش در عینیت بخشیدن به این تئوری‌ها سخن گفت. دلخور بود از کسانی که خرده می‌گیرند بر او که چرا برای امام و انقلاب شعر گفتی، و گفت مگر می‌شد شاعر باشی و دل در گروه زیبایی داشته باشی و در مقابل آن همه زیبایی سکوت کنی؟ و گفت حالا ما شاعرتریم یا شما که فقط زیبایی دختر همسایه‌ شاعرتان می‌کند؟ و گفت ما الحمدالله -مثل بعضی‌ها - از آن شعرها و حرف‌ها پشیمان نیستیم زیرا آنها را از روی صداقت گفتیم نه به بوی سکه‌ای زرین یا تکه‌ای زمین...

۴- هدیه آن روز ما به قیصر تابلویی بود از خودش با عکسی که علی داوودی گرفته بود بعد از همان جلسه دفاعیه، و زیرش این بیت خطاطی شده بود: "دلی سربلند و سری سر به زیر/ از این دست عمری به سر برده‌ایم" بعدا فهمیدیم از این عکس هم خوشش نیامده است، درست به همان دلیل که از عکس خانه شاعران خوشش نیامده بود،انگار خوش نداشت خودش را پیر و شکسته ببیند؛ و حالا فکر می‌کنم شاید خدا هم به این حساسیت قیصر احترام گذاشته است!