پیرمرد جوان بود. پیرمرد چشم ما بود. پیرمرد چهل و هشت سالش بود. پیرمرد جوان مرد...
پیرمرد! زود بود...
متأسفم برای این وبلاگ که در تلخترین روز ادبیات ایران متولد میشود. متأسفم برای سهشنبه هشتم آبان 1386. متأسفم.
در دفتر ماهنامه هنوز راه نیفتادهی «راه» با امید مهدینژاد نشستهایم و به دوم اردیبهشت 1384 فکر میکنیم. بهانه آشناییمان، دیدن قیصر بود در چهل و ششمین بهار عمرش. گل خریده بودیم و کیک و شیرینی، تا به خانهاش برویم با جماعتی از شاعران جوان. گفتم بیشعر نرویم.
گفتیم:
دریا دریا گهر به ساحل داری
صد دفتر ناسروده در دل داری
تو شاعر شهر روشناییهایی
در کوچهی آفتاب منزل داری
گفتیم:
خورشید دمد هر نفس از لبهایت
دور است شرار هوس از لبهایت
پیغمبرِ روشنی! شنیدن دارد
والصبح اذا تنفس از لبهایت
و :
تو قیصری و اینهمه مردانِ تواند
شاعرترها آینهگردانِ تواند
تا آیهی نور از لبت میجوشد
گلها همه آفتابگردانِ تواند
...