تشکر و اعتذار
لازم می دانم از جناب محدثی خراسانی(سردبیر شعر) اولا به خاطر پایه گذاری این حرکت و ثانیا به خاطر این که حقیر را برای معرفی در شماره اردیبهشت ۸۷ انتخاب کردند سپاسگزاری کنم .ایشان همواره پشتوانه ای موثر برای شعر جوان کشور بوده اند.نیز از سروران گرامی "محمد کاظم کاظمی "و "سیامک بهرام پرور" که زحمت نگاشتن نقد بر شعرهای مرا کشیده اند سپاسگزارم.
در این پست نقد استاد کاظمی را قرار داده ام .امیدوارم فایل نقد دکتر بهرام پرور هم به دستم برسد تا از آن در اینجا استفاده کنم.این مطالب در حقیقت نقد مجموعه شعر "بی خوابی عمیق"است که توسط انتشارات "سوره مهر" در دست انتشار است.ضمنا نقد جناب کاظمی نیز در کتاب نقدهای ایشان بر شعر جوان توسط همین انتشارات به چاپ خواهد رسید.
بغض دارد لبالب سخن است
درنگي در مجموعهاي از شعرهاي مهدي سيّار
q محمدكاظم كاظمي
مجموعهاي چاپنشده از شعرهاي مهدي سيّار را بر سر دست داشتم براي حظ بردن پيش از چاپ، و جناب محدثي فرمودند كه دربارة اينها چيزكي بنويسم كه خوانندگان مجلّه را هم به كار آيد. و من فهرستوار آنچه را در اين شعرها به نظرم برجستهتر مينمود، قلمي ميكنم. طبعاً اين يك نقد جامع و همهجانبه نيست، بلكه ملاحظاتي است در دو سه قضيهاي كه به نظرم قابل توجه به نظر ميآيد، در اين مجموعه، و البته به اجمال و اختصار.
يك
مهدي سيّار شاعري است خلاّق و مضمونآفرين. به گمان من دستگيرة محكمي كه اين شاعر براي فراتررفتن از آنچه هست دارد، همين است. او در جوانب مختلف كلمهها و اشيأ پيرامون خيره ميشود و روابطي تازه ميانشان مييابد. شما شايد اين سخن را از نوع «كرامت شيخ» بپنداريد كه شيره را ميخورد و ميگفت شيرين است و بحق اظهار داريد كه اين خلاّ قيت و مضمونآفريني از لوازم ابتدايي شاعري است. ولي خوب واقعيت اين است كه بسياريها اين لوازم ابتدايي را هم ندارند. يعني در سرودههايشان كمتر به «كشف» بر ميخوريم. بيشتر همتشان در آرايش زيباي الفاظ است.
باري، كمتر شعري از سيار را ميتوان يافت كه خالي از هنرمنديهاي خاص بياني و تصويري باشد. ببينيد استفادة ايهامآميز از كلمة «تاب» در اين پاره از يك شعر سپيد را:
تاب نياوردم
توت حياطمان را بريده بودند
تاب كودكيهايم
چوبخط قدكشيدنهايم را
و در اينجا يك كاركرد دوگانه از «قشنگتر» را ميبينيم كه طبق اصطلاحات قدما، از خانوادة جناس است. نميدانم كدام جناس، ولي مهم نيست.
هيچكس
غير جوي و ناودان قشنگ، تر نشد
هيچ كس
قشنگتر نشد
گاهي اين ارتباطها قدري پنهانتر است و هنريتر، چنان كه شاعر در سطر «خيابانهاي تهران دستم مياندازند» در شعري، به نحوي ظريف «دستاندازهاي خيابانها» را نيز يادآور شده است.
دو
گذشته از آنچه گفتيم، شاعر نوعي مضمونآفريني و آشناييزدايي محتوايي هم در كار دارد. منظور ما از اين تعبير اين است كه اين هنرمنديها، نه در سطح زبان و تصوير، بلكه در درونماية شعر رخ مينمايد.
بهار ميرسد، اما چه فرق ميكند آيا
براي شاخة خشكي كه در اجاق ميافتد
ابرها ابر نيستند فقط، صد هزار آرزوي يخزدهاند
اين كه باريده نيز باران نيست، عاقبت از خجالت آب شديم
و اين آشناييزدايي، البته ريشه در جاي ديگري دارد و آن، وجود نوعي طنز مليح در كار شاعر است. شاعر ما در مجموع به طنز بي عنايت نيست و البته اين طنزش غالباً در باطن كلام رخ مينمايد، نه در ظاهر آن. يعني در صورتِ شعر، كمتر نشانهاي از آن ميتوان يافت. اين به واقع طنزي است از خانوادة كارهاي اخوان ثالث. مثلاً يكي از جايهايي كه اين طنز به خوبي جا افتاده است، آنجاست كه شاعر دربارة بينظمي زندگي خويش سخن ميگويد و تا آخر شعر، چنين به نظر ميآيد كه او از اين بينظمي بدرآمده است. فقط در دو مصراع آخر است كه پرده ميافتد:
مدتي است از آن بينظمي درآمدهام
هر روز صبح
درست سر ساعت
پردههاي اتاقم را
نسيم تكان ميدهد
سر ساعت
گنجشكها حياط را روي سرشان ميگذارند
و نيلوفرهاي لب حوض
باز ميشوند
مدتي است
درست سر ساعت
ديرم ميشود
سه
ولي اين آشناييزداييها و طنزهاي پنهان و آشكار، به واقع معلّق و بيسبب در كار شاعر پديد نيامدهاند. اينها ابزارهاي كار اويند براي درونمايهاي اجتماعي و انتقادي. به واقع او توانسته است ابزارهاي بياني را متناسب با محتواي شعرش انتخاب كند و نوعي هماهنگي صورت و محتوا در كارش ديده ميشود.
سيّار در مجموع شاعري هدفمند به حساب ميآيد و اين بسيار ارزش دارد. همين قضيه شايد سبب شده است كه او از لفاظي بدور باشد. طبعاً شاعري كه هدفمند ميسرايد و براي تحقق آن هدف، مهارتهاي بياني لازم را هم دارد، از ابهامهاي بيجا، كدر ساختن شعر به نيت عميقتر نشاندادن آن، بازي با كلمات و پناهبردن به تصويرهاي جدولضربي در امان ميماند. يعني به واقع نيازي به اينها حس نميكند.
و در پايان اين فقره، يادكرد اين موضوع هم خوب است كه شاعر در شعرهاي مذهبي خويش نيز اين هدفمندي را از ياد نميبرد. يعني اين شعرها فقط ستايش و تجليل نيستند، بلكه شاعر غالباً (و تأكيد ميكنم كه غالباً نه هميشه) ميكوشد از وقايع و شخصيتها را در بستر مفاهيم اجتماعي و سياسي امروز مطرح كند. يعني نوعي بهرهگيري مثبت و سازنده از مفاهيم مذهبي در كار است، نه صرفاً ستايشي خنثي و بدون جوانب كاربردي. اين را در غزلي كه براي شهادت اميرالمؤمنين علي(ع) سروده است، ميتوان حس كرد.
خطوط آخر نهجالبلاغه ريخت به خاك
چكيد خون خدا در ادامه روي زمين
خودت بگو به كه دل خوش كنند بعد از تو
گرسنگان حجاز و يمامه روي زمين
زمان به خواب ببيند كه باز اميراني
رقم زنند به رسم تو نامه روي زمين:
«مرا بس است همين يك دو قرص نان ز جهان
مرا بس است همين يك دو جامه روي زمين»
چهار
وقتي شاعر متكي بر خلاقيت و مضمونآفريني است، طبيعتاً در قالبهاي نوين، دستش بازتر خواهد بود و چنين است كه مهدي سيّار را در اين سرودهها، در بيان آنچه در ذهن دارد، موفقتر مييابيم. برعكس، به نظر ميرسد كه شاعر ما در قالبهاي كهن، كمابيش گرفتار «نامحرميهاي زبان» است، چنان كه بيدل گفت:
اي بسا معني كه از نامحرميهاي زبان
با همه شوخي مقيم نسخههاي راز ماند
مثلاً در اين غزل، قافيههاي بيت اول چندان گيرايي ندارند و در بيت بعد، مصراع دوم از نظر زباني شفّاف و رسا نيست. به واقع نوعي دستانداز دارد.
اين آفتاب مشرقي بيكسوف را
اي ماه! سجده آر و بسوزان خسوف را
«لا تقربوا الصلاة» مخوان و به هم مزن
اين مستي به هم زده نظم صفوف را
و يا در اينجا، در نظر اول دانسته نميشود كه «فواره بركه شده است» و يا «بركه فوّاره شده است» مگر اين كه از قراين معنايي و تصويري كمك بگيريم.
تو ماهي و شده فواره بركهاي به هوايت
بگو نميرسد، آيا از اشتياق ميافتد
و در اينجا معني مصراع دوم، براي من چندان مكشوف نشد:
اهل زمين شديم كه مثل زمين شويم
گم كرده راه، گوشهاي از كهكشانمان
پنج
شايد به همين واسطه، آدم با شعرهاي سپيد مهدي سيار راحتتر برخورد ميكند، بهويژه كه اين شعرها سخت از لفاظيها و ابهامهاي دروغين بدور است. اينها بسيار شفاف است و عيني و غالباً كشفهايي در خود دارد. خاصيت ديگر اين شعرها، طرحهايي متفاوت و غالباً غافلگيركننده است.
ولي گاه اين پرسش برايم طرح ميشود كه به راستي چه فرقي است بين يك كشف شاعرانه و يك شعر كامل؟ وقتي يك كشف يا يك مضمون تازه در چند سطر بيان ميشود و اثري پديد ميآيد، چه چيزي در اين اثر وجود دارد كه ما را قانع كند با يك شعر كامل روبهروييم. به عبارت ديگر، چه تفاوتي است ميان اين شعرهاي كوتاه و پارههايي از يك شعر بلند؟
اين چند سطر را ببنيد:
نه رمهاي به صحرا بردهام
نه در صحرايي
آرميدهام
اينگونه كه روزگار ميگذرانم
در چهلسالگي
پيامبر نخواهم شد
در نگاه اول نميتوان دانست كه اين يك پاره از يك شعر بلند بود يا يك شعر كامل از اين مجموعه.
من گمان ميكنم بعضي شعرهاي كوتاه، آن ميزان از اقناع را براي ما فراهم نميآورند كه گويا يك شعر كامل خواندهايم.
البته همه شعرهاي كوتاه اين شاعر و ديگر شاعران چنين نيستند. اين هم يك شعر كوتاه است، ولي آدمي را اقناع ميكند.
حيف است دور از يادها افتد به اين زودي
شعر به اين خوبي
اي كاش باراني نيايد هيچ
تا بر زبان مردمان شهر
جاويد مانَد شاهكار تازهام;
«آخر نميبارد چرا باران...»
اما از اين گذشته، در مصراعبندي شعرهاي سپيد هم ملاحظاتي ميتوان داشت. بايد مصراعبندي به گونهاي باشد كه خواندن شعر را سهلتر كند. يعني وقتي يك جمله به طور طبيعي و روان خوانده ميشود، ضرورتي ندارد كه در دو مصراع بياوريمش. همچنين بايد تورفتگي مصراعها به گونهاي باشد كه مصراعهايي كه ادامة جملة سطر پيشاند، درست از سر سطر نوشته نشوند و قدري جلو بيايند. در قالبهاي كهن ما اين مشكلات را نداريم و غالباً قافيهها با ايجاد توقفگاههايي، پايان جملات را مشخص ميكنند ولي در شعر سپيد بالاخره بايد چيزي باشد كه روشن كند اين جمله، ادامة جملة پيش است يا خود جملهاي است مستقل.
در مجموع به گمان من براي نشاندادن وابستگي يا استقلال سطرها در شعر سپيد، دو كار ميتوان كرد. يكي اين كه سطرهايي را كه ادامة جملة پيشاند، قدري جلوتر بنويسيم و ديگر اين كه هر گاه يك جمله به پايان ميرسد و قرار است از سطر بعد، جملهاي ديگر شروع شود، يك نقطه بگذاريم.
براي اين كه بحث قدري ملموس و عيني شود، من پارهاي از يك شعر مهدي سيّار را ابتدا به شكل موجود نقل ميكنم:
موهايش را در آينه
مثل من شانه ميزند
و سعي ميكند
اداي مرا در بياورد
جلو دوستانم
ـ بي آن كه بتواند ـ
دوستانم كاش قانع نميشدند
با جوابهاي سربالايش
وقتي از او سراغ ميگيرند
لحن سابق اشعارم را
برق چشمانم
زنگ خندههايم را
من به سليقة خويش، اين مصراعها را چنين مينويسم:
موهايش را در آينه
مثل من شانه ميزند
و سعي ميكند
اداي مرا دربياورد
جلو دوستانم
بي آنكه بتواند.
دوستانم كاش قانع نميشدند
با جوابهاي سربالايش
وقتي از او سراغ ميگيرند
لحن سابق اشعارم را
برق چشمانم
زنگ خندههايم را.
پنج
كسي كه ده سال است ويراستاري ميكند، هيچگاه نميتواند كتابي را بدون ملاحظات ويراستارانه بررسي كند. به واقع اين هم بخشي از شعر است و طبعاً بر دريافتي كه خواننده از آن دارد، اثر ميگذارد.
من در مجموعهاي كه در دست دارم، نوعي اسراف در نقطهگذاري را حس كردم، بهويژه كاربرد علامت «!» در جاي و بيجاي و بامورد و بيمورد. اين علامت، كاربردي بسيار خاص دارد، مثلاً بعد از منادا، چنان كه مثلاً بنويسيم:
نازنينا! ما به ناز تو جواني دادهايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن، با ما چرا؟
ولي لازم نيست كه در چنين جايي به كارش بريم:
دليل معتبري بود نظم مخلوقات
فصول دفتر ايمانمان منظّم بود!
و يا
بغض دارد، لبالب سخن است
آسمان در بهار مثل من است!
به واقع اگر تأكيد يا اعجابي در كار است، اين وظيفة ساختار نحوي و واژگاني جمله است كه آن را برساند، نه اين علايم. نهادن علامت «!» در پايان جمله براي نشاندادن تأكيد و اهميت موضوع، مثل اين است كه در پايان يك لطيفه، بگوييم: «تمام شد. حالا بخنديد.»
همچنين است خط تيره «ـ» كه در اين ايّام بسيار باب شده است و غالباً بيدليل به كار ميرود، مثلاً در اينجا:
پس در آغاز ـ روز خلقتمان ـ اهل دريا شديم، آب شديم
دل سپرده به رقص ماهيها، غرق بازي و پيچ و تاب شديم
در بسيار جايها، مثلاً در همينجا، ميتوان مشكل را با يك جفت گيومه حل كرد.
به واقع قاعدة كلّي اين است كه علايم سجاوندي لازم نيستند، مگر اين كه فهم درست سخن موقوف به آنها باشد. اينها مثل تابلوهاي راهنمايي در جادههايند. نبايد وفورشان در مسير جاده آنقدر باشد كه ذهن راننده را از خود جاده منحرف كند و طرف در حالي كه تابلوهاي بيشمار را ميخواند، بكوبد به خودرو جلوي; و يا آنقدر براي خواندن تابلوها ترمز بگيرد كه عقبيها به او بكوبند.