به صحرايی دگر خواهم نهاد امشب سر خود را

ز خاطر می‌برد اين رود وحشی بستر خود را

 

شبيه كودكی ماتِ خيابان‌های تهرانم

كه ناغافل رها كرده‌ست دست مادر خود را

 

پشيمانی‌ست پيشانی‌نوشتم؛ پيش طالع‌بين

عرق مي‌ريزم و پايين مي‌اندازم سر خود را‌

 

زمين سنگ صبورت نيست، آه ای ابر سرگردان

مريز اين گونه زير دست و پا خاكستر خود را

 

زمين سنگی‌ست، من خوابم نخواهد برد، می‌دانم

ولی بالش نخواهم كرد بالِ پرپر خود را